خاطرات ِ مینا وَ رضاツ

ღعِشق ِ بَچگی ِ ما ღ

چند روز نتم قط بود مشکل از مخابرات بود که خداروشکر دیشب درست شد

هم اکنون بی صبرانه منتظر نتایج اصلی هستم و خیلی استرس دارم :(

دوس دارم زودتر بدونم خیالم راحت شه :))

از اینکه تنها ی شهر دو از خانواده باشم ناراحتم گاهی اوقات میگم همین شهر خودمون میخونم :)

یه دونه عروسی دیگه مونده که کلی مهمون واسمون میاد

 

|جمعه هفتم شهریور 1393| 16:34|مینا
پشت سر هم عروسی داریم :) کلمه ی چی بپوشم این روزا تو خونمون زیاد تکرار میشه خخخخ

ولی خیلی خوشحالم عروسی با لباسی که بپوشم و برقصم روحیم عوض میشه...

رفتم کلاس آرایشگری ثبت نام کردم دیگه از فردا انشالله میرم:)

گواهینامم میخوام بگیرم ولی اصن وقت نمیکنم واسه اون برم :(

این روزا سرم با عروسی بیشتر گرمه انتخاب رشتمم در اخرین روز زنگیدم مشاور انجام بده :)))))))

همه ی رشته هارو واسم زده ولی ب پرستاری علاقه دارم ....

دوستان رشته پرستاری رو تا کجا میشه ادامه داد؟؟

|سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393| 16:36|مینا|
از همه ی دوستای خوبم ممنونم که همیشه کنارم بودن و راهنمایی کردن واقعا ازتون ممنونم ...

باید بگم که داداشش بهم گفت حال رضا زیاد خوب نیس من زیاده روی کردم واسه حرفایی که گفتم ازت خواهش میکنم برگردی ...

نمیدونم قصدش چی بود از اینکه بهم دروغ گفته بود شاید میخواسته میزانه عشق مارو ببینه یا... هر چی ...دیگه واسم مهم نیس هر چی گفته رو فراموش کردم !

بگذریم

خبر خوش : نمیخواید رتبه سه رقمیمو بهم تبریک بگید ؟؟؟؟

|جمعه هفدهم مرداد 1393| 21:59|مینا|
ماه عسل ُ نگاه میکنه و بهم پیام میده نگا کنم ...

منم که از قبل داشتم نگا میکردم . واسم نوشت گفته بودم اگه خدایی نکرده فلجم میبودی بازم میخواستمت و ازت دست نمیکشیدم ....

با برنامه امروز اشک هر دوتامون در اومد وقتی میبینم اینقد همو دوس دارن و خوشبختن اما کاش با راه رفتنش خوشبختی هر دوتاشون تکمیل میشد .

از تو خونه موندن این روزام خسته شدم احساس میکنم به سفر نیاز دارم حالا شاید با مامان ی چن روزی رفتیم پیش خالم اینا .

از بیکاری میوه آرایی انجام میدم از ذهنم مدل میسازم :دی

مُدلام مورد تشویق برادر شوهر قرار گرفت

قراره یکی از تابلوهامم به برادر شوهر بدم در چن روز آینده ....

آقا رضام که از خدا خواسته میگه ۴تا از تابلوهاتو بفرس واسم :)

یکی از همکارای مامانم اومده خونمون به مامانم میگه دخترت چه مظلومه به رضا گفتم میگه بگو بیان از من بپرسن خخخخ گفتم یعنی واقعا نیستم میگه چرا هستی خیلی

چن روزه  از مادر شوهر خبری ندارم آخه مهمان دارن سرشون این روزا شلوغه دلم واسش تنگ شده میخوام اگه بشه فردا بهش زنگ بزنم ببینم حالش چطوره .

ادامه طلب خصوصیه مختص به رضا :دی

رمزشم :جهارشماره آخر گوشیت

 

 


next
|چهارشنبه هجدهم تیر 1393| 1:58|مینا|
مگه میشه باشی و تنها بمونم ؟؟؟ محاله بزاری محاله بتونم ....

+آهنگ وب

التماس دعا تو این ماه عزیز.

ماهتون عسل

|سه شنبه دهم تیر 1393| 16:24|مینا
وقتی که ی شب دو ساعت با برادر شُوهر بزرگ تو واتس اپ کلی پی ام بدی :)

خداروشکر امتحانای رضا تموم شد . مامانش و داداشش خیلی نگران امتحانای این ترمش بودن

باطرح قرمز ایرانسل شبا تا صب میحرفیم :)))

این روزامونو دوس دارم درسته پیش هم نیستیم اما همین  هیجان صحبت کردن و هیجان پی ام دادن اونم با عشق واقعا جذابه:)

ی وقتایی هس که هرگز فراموش نمیشن اونم مثه وقتیه که میگه : یه دل نه صد دلم با توء !!!!

خدایا شکرت ...

|چهارشنبه چهارم تیر 1393| 16:0|مینا
سلام به همه . بنده از ۱۱ خرداد تا دیروز مشهد بودم  واسه همه دعا کردم انشالله به هر چی میخواید برسید !

خاطراتم و دیدار با مادر شوهر و پر شوهرم ادامه ممطلبه

 

 

 

 


next
|شنبه بیست و چهارم خرداد 1393| 17:38|مینا|

وقتی که چن تا عکس میفرسته ُ میگه هر کدومُ دوس داری انتخاب کن

رمز ثابت


next
|پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393| 17:20|مینا
از همون لحظه ای که وارد این شهر شد قلبم تند تند میزد واسه دیدنش .

ی حس خاص بود بعد از اینهمه مدت ندیدنش

تموم روزایی که تو شهرمون بود حس میکردم کنارمه ...

وقتی کادویی که واسم خریدو اوردم خونه و پوشیدم خیلی خوشحال شدم

ی تونیک مشکی ساده درست همونجور که خودش همیشه دوست داشت . رنگ مشکی رو دوس داره !

منم واسش ی گردنبند و ی جاکلیدی گرفتم که یادم رفت عکس بگیرم .

وقتی اینجا بودن مامانش بهم اس داد رضا که اذیتت نمیکنه گفتم نه خیلی پسرخوبیه . گفت اذیتت کرد بگو حسابشو برسم :)))

خداروشکر مامانش  خیلی هوامو اره

من بامامانم راجب رضا صحبت کردم از مامانم بلاخره اجازه اینکه مامانش بیاد خونرو گرفتم وقرار شد مامانش بیاد روز بعد ولی یکی از اقوامشون فوت شد که مجبور شدن برگردن مشهد !

خلاصه قرار شد دفه بعد که  اومدن خونه ماهم بیان!:)

مامانم به این راحتی راضی نمیشد خیلی تلاش کردم .

بیخی . خداروشکر:)

|پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393| 19:58|مینا
رضام با مامیش و باباش و داداشش و... تو راهن دارن میان اینجا

دیگه روز شماری تموم شد ...داره میاد

دیشب به خالم جریانو گفتم حالا میخواد با رضا بحرفه !

خداروشکر همه چیز روبه راه شده

واسش کادو خریدم بعد عکسشو میذارم

 

|پنجشنبه هفتم فروردین 1393| 19:7|مینا